تبليغاتX
میکس وار زندگی

تاوان...

همیشه اینجوری بودم

وقتی خطایی ازم سر میزد، چند دقیقه ای بیشتر طول نمی کشید که یه بلایی سرم می اومد..آدم تاوان پس بده ای بودم...!!!

یهو انگشتم لای در گیر می کرد... سرم محکم می خورد به در...دستم می سوخت...زانوم بومبی می خورد به تیزی میز...و وقتی هیچ کدام نمیتوانست اتفاق بیفتد به ناچار زبانم را دندانم گاز میگرفت!!!!

 

حالا دلم واسه اونوقتا تنگ شده!

غیبت می کنم... دل میشکنم...کله شقی میکنم...بدجنس بازی در میارم... میبینم و رد میشوم!

ولی دیگه هیچی نمیشه!

این که هیچی نمیشه درد ماندگارتری دارد انگار ...

 بعد با خودت فکر می کنی که این... تاوان کدام اشتباه بزرگت بوده که حساب و کتابش را به دنیای دیگری موکول کرده اند!

!! نوشته شده توسط ستاره | 0:53 | شنبه سی ام آبان 1388 •

بیداری از یک خواب عمیق...!

گاهی باید کسی بیاید و با ناخن هاش چشم هات را بدراند تا درست ببینی

انگاری که حجابی را می دراند

گاهی باید بشکنی تا عمق درد را حس کنی

گاهی باید خراب شوی تا خدا از نو بسازدت

گاهی باید حقارت بکشی تا قدر کرامتت را بدانی

انگار ِ این که کسی توی گوشت بزند که از خواب بیدار شوی

و تو یک هو از خواب بپری ... یک خواب شیرین .. و ببینی که دنیای واقعی چقدر از تو و قلب کوچکت دور بوده

تمام این ها و تمام قصه ی سخت ترین شب زندگیت را باید هزار بار توی ذهنت مرور کنی

و هی بفهمی که یک جاهایی تو هم اشتباه کردی

و شاید سزاوار این بودی

یک جایی شنیدم که کسی می گفت: انسان خودش باعث رفتاریست که با او می شود

و تو هی در خودت بشکنی که چقدر بد بوده ای که چنین رفتاری را سزاوار شدی...

باید هنوز هم قلبت بلرزد و باید به خودت ببالی که هیچ چیز توان پروراندن کینه را در تو ندارد

و چقدر باید سپاس گزار باشی از بهترین دوستت که با ناخن هاش به تو یاد داد که زندگی یعنی سختی

نه اینکه همه اش را یک گوشه بنشینی و قصه و رویا ببافی به هم

زندگی یعنی یک جنگ بی پایان

سختی و صبر

و آسایش با انسان بیگانه است

تا روزی که می میرد...

و آنگاه غنوده در آغوش خدا

و من تا آن روز می جنگم..

 

پ.ن: سپاس...

!! نوشته شده توسط پریزاد | 16:8 | یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 •

دیشب اومد...

دیشب اومد بغلم کرد

مثل اون روزای اول ، ناآرام

مثل روزای اول ، عاشق

مثل روزای اول ، وحشی

مثل روزای اول به هم پیچیدیم و پیچیدیم و پیچیدیم ...

آخرش منو بوسید و گفت : " جوان شدم " ...

!! نوشته شده توسط شاپرک قصه | 0:33 | جمعه بیست و دوم آبان 1388 •

کوچه مهتاب

شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت

لیک شعری نسرود!

نه که معشوقه نداشت

نه که سرگشته نبود

سال ها بود که دگر کوچه مهتاب خیابان شده بود

!! نوشته شده توسط ستاره | 0:15 | جمعه بیست و دوم آبان 1388 •

وای من!عبور کرد..!

 

غريب سرزمين آشناي من عبور كرد

                                ستاره ي سپيد روشناي من عبور كرد

و رفت تا كه اين شب سياه شعله ور شود

                                لبالب از صداي بي صداي من عبور كرد

نخست روز آشنا ستاره ي شبش شدم

                               ستاره اش غروب كرد ، وايِ من! عبور كرد

شبي كنار پنجره ، چكيد قطره اي خدا

                               و من نفس كشيدمش ، هواي من عبور كرد

و سوختم چه ساكت از عبور بي صداي او

                               شبانه در ميان غم ، جداي من ، عبور كرد

نه لحظه اي مجال داد ، نه عهد خود وفا نمود

                               شبي چنان سمور او ، رهاي من عبور كرد

چقدر اين نبودنش ، عذاب مي دهد مرا

                               هنوز نيست باورم ، خداي من ! عبور كرد؟!

 

 

 

!! نوشته شده توسط پریزاد | 10:5 | شنبه شانزدهم آبان 1388 •

به یاد احمد شاملو - سرمای درون

همه

لرزش دست و دلم

از آن بود

که عشق

پناهی گردد

پروازی نه

گریزگاهی گردد.

آی عشق آی عشق

چهره ی  آبیت پیدا نیست.

 وخنکای مرهمی

 بر شعله ی زخمی

نه شور شعله

بر سرمای درون.

آی عشق آی عشق

چهره ی سرخت پیدا نیست.

 غبار تیره ی تسکینی

بر حضور وهن

و دنج رهایی

بر گریز حضور

سیاهی

بر آرامش آبی

و سبزه ی برگچه

بر ارغوان

 آی عشق آی عشق

رنگ آشنایت

پیدا نیست.

                             احمد شاملو

پ.ن: من برگشتم.همین...

!! نوشته شده توسط مهیار | 10:32 | سه شنبه دوازدهم آبان 1388 •

باور نمی کنی، چه کنم... با چشم های خیس...

هر روز حواله ای در دست، منتظر فردا ام. هر روز. و تمام روز ها دارند فردا می شوند و خوب آدم گاهی حس حماقت می کند.  بکند. ایرادی ندارد. نه خرده توانندی گرفت بر آنکه یقه ی خویش از حماقت درید، نه سودا کند کسی این هذیان گو را که بند دیوانگی به گردن انداخته و افسار خویش از خود گسیخته. بگذار این ثانیه ها آوار شوند و این سایه های بی پروا از این سو کش بیایند و کوتاه شوند و نقطه شوند و بلند شوند و کش بیایند تا آن سو...

من نمی خواهم. من تف هم نمی اندازم، خلعتی، به ریشه ها. نمی خواهم و این یکی را تابم هست که فریاد کنم، آنسان که پرده های گوش خودم بدرند و پرده ی گلویم فرو افتد.

ترسی هم ندارم. گیرم که پرده فرو افتد و نه تو مانی و نه من. بیافتد. بهل بیافتد.

بالاخره سیبی هم از درخت روی سر من خواهد افتاد و هر چه به بر دارم خواهم کند و لخت و عور به میان مضحکه خواهم دوید که یافتم... یافتم... هر که گفت چه؟ انگشت بر افراشته ای حوالت اش.

 

نه چنین کند و نه چنین در سکوت

نعره ها مانده در گلو

بی مصرف...

 

زندگی طرح ساده ای دارد، بی تو

مداد سیاهی نوک شکسته،

خفته بر کاغذی سفید...

 

...

 

شرمنده ی پرنده ها که نان ام تمام شد.

ولی شما...

بمانید منتظر، لاش خور ها...

 

...

 

فصل به فصل...

تمام می شود قصه ی من.

بین کدام دو صفحه گم شدی کاغذ نشانه؟

!! نوشته شده توسط ستاره | 0:8 | دوشنبه یازدهم آبان 1388 •