وای من!عبور کرد..!
غريب سرزمين آشناي من عبور كرد
ستاره ي سپيد روشناي من عبور كرد
و رفت تا كه اين شب سياه شعله ور شود
لبالب از صداي بي صداي من عبور كرد
نخست روز آشنا ستاره ي شبش شدم
ستاره اش غروب كرد ، وايِ من! عبور كرد
شبي كنار پنجره ، چكيد قطره اي خدا
و من نفس كشيدمش ، هواي من عبور كرد
و سوختم چه ساكت از عبور بي صداي او
شبانه در ميان غم ، جداي من ، عبور كرد
نه لحظه اي مجال داد ، نه عهد خود وفا نمود
شبي چنان سمور او ، رهاي من عبور كرد
چقدر اين نبودنش ، عذاب مي دهد مرا
هنوز نيست باورم ، خداي من ! عبور كرد؟!
پ.ن: در هوای تو نفس نفس هم به روز شد.
به یاد احمد شاملو - سرمای درون

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست.
وخنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون.
آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست.
غبار تیره ی تسکینی
بر حضور وهن
و دنج رهایی
بر گریز حضور
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست.
احمد شاملو
پ.ن: من برگشتم.همین...
باور نمی کنی، چه کنم... با چشم های خیس...
من نمی خواهم. من تف هم نمی اندازم، خلعتی، به ریشه ها. نمی خواهم و این یکی را تابم هست که فریاد کنم، آنسان که پرده های گوش خودم بدرند و پرده ی گلویم فرو افتد.
ترسی هم ندارم. گیرم که پرده فرو افتد و نه تو مانی و نه من. بیافتد. بهل بیافتد.
بالاخره سیبی هم از درخت روی سر من خواهد افتاد و هر چه به بر دارم خواهم کند و لخت و عور به میان مضحکه خواهم دوید که یافتم... یافتم... هر که گفت چه؟ انگشت بر افراشته ای حوالت اش.
نه چنین کند و نه چنین در سکوت
نعره ها مانده در گلو
بی مصرف...
زندگی طرح ساده ای دارد، بی تو
مداد سیاهی نوک شکسته،
خفته بر کاغذی سفید...
...
شرمنده ی پرنده ها که نان ام تمام شد.
ولی شما...
بمانید منتظر، لاش خور ها...
...
فصل به فصل...
تمام می شود قصه ی من.
بین کدام دو صفحه گم شدی کاغذ نشانه؟
پرواز...
من پرنده ی زیبای زندگی م را آزاد می کنم
اگر مرا دوست بدارد باز خواهد گشت
...
پرنده ی خوبی ها !!! پرواز کن که جای تو در قفس تنگ من نیست
من تو را در بند نخواهم کشید
می خواهم با من آزادی را حس کنی
پر باز کن که آسمان بی انتها در انتظار توست
اوج بگیر زیبای جاودانه ام ...
پ.ن: و اینگونه ما جاودانه خواهیم ماند ...
انتظار ...!
هر روز
هر روز
در این آینه ها بغض می کنم
گویی که سالهاست از من گذر کرده ای
آنسان که این چند روز مرا سالی گذشته
خوب من !!!...
هنوز
هر روز
در گوشه گوشه ی قلب من
تو را به نام صدا می زنند...!
پ.ن: خداوند!!!به بیقراری این واژه ها تو را سوگند ...
درست یادم نیست
روزي از راه آمدم اينجا ساعتش را درست يادم نيست
ديدم انگار دوستت دارم علّتش را درست يادم نيست
چشم من از همان نگاه نخست با تو احساس آشنايي كرد
خنده اَت حالت عجيبي داشت حالتش را درست يادم نيست
زير چشمي نگاه ميكردم صورتت را و در خيال خودم
مي زدم بوسه بر كنار لبت لذّتش را درست يادم نيست
آن شب از فكر تو ميان نماز بين آيات سورۀ توحيد
لَم يَلِد را يَلِد ولَم خواندم ركعتش را درست يادم نيست
باورش سخت بود و نا ممكن كه دلم بوي عاشقي مي داد
پيش از اين او هميشه تنها بود مدّتش را درست يادم نيست
مانده بود از تمام خاطره ها يك نفر در ميان آئينه
اسم او مهرداد بود اما شهرتش را درست يادم نيست
خواب تو خواب هر شبم شده بود راه تعبير آن سرودن شعر
يك غريبه هميشه پيش تو بود صورتش را درست يادم نيست
عادت عشق دل شكستن بود و مرا عاشق نگاه تو كرد
واقعاً او چه خوب مي دانست عادتش را درست يادم نيست
عاقبت مرد بين آئينه بي خبر رفت و در شبي گم شد
چون لياقت نداشت يا اينكه جرأتش را درست يادم نيست
((مهرداد بابایی))

